نمیخواهم تو را…

گاهی از دست خودم سر به بیابان بزنم گریه کنم

گاهی از دیدن تو شاد شوم خنده کنم

گاهی از خاطر من خاطره ای میگذرد

گاه تصویر تورا در نظرم زنده کنم

ولی افسوس که نخواهم و دگر نتوانم

این دل بیکس خود را به کسی بنده کنم

بس که من توبه شکستم بی دل

توبه کردم که دگر ، بار در توبه کنم

کفر نامه

یک نفر با من بگوید کیستم

یا بگوید صادقانه چیستم ؟

خلقتی هستم برای امتحان ؟

مست مستم امتحان بی امتحان

گر نخواهم تو مرا خلقم کنی..

ای جهانت آویزه حلقم کنی

گر نخواهم در جهانت زیستن

گر بخواهم مرگ را بگزیستن

ای شهنشاه ،گر تو گفتی من سرم

از همه مخلوقات تو من برترم

گر تو گویی اختیارم داده ای

گر تو گفتی بنده ام آزاده ای

اختیارم آن جهان دیگر است

من اگر اینجا نباشم بهتر است

هر چه را کردی نیاز بدنم

آن جهان شد هیزم سوزاندنم

این جهان داده ای گویی نبر

آن جهان از تو نخواهم من دگر

من اگر گردم خدای این جهان

یک پیام دارم به پیک آسمان

بر خلایق گو که از امروز تو

خود خدا گردی پس غافل مشو

گویم ای انسان بهشت از آن تو

من خبر دارم ز دل ، پنهان تو

من خبر دارم هر چه کردی تو باز

این همان خلق من است اسمش نیاز

من نهادم حس شهوت در تو ، من

پس چرا گویم نکن، دستش نزن؟

من بساختم حال مستی حال جاام

من بگفتم این همه بر عقل خاام

این همه بخل و حسد شهوت و مکر

ناسزا دزدی هزار دوز و کلک

تو نمیدانستی ای خاک حقیر

این همه من دادمت کردم اسیر

اصلا ای بنده بیا برگرد بهشت

هرچه خواهی سیب و گندم گشته کشت

تو بیا هر آنچه میخواهی بکن

هر چه در دل آرزو داری بکن

نیست دالی بهر زجر صد پسر

گرچه چیدآن میوه ممنوع پدر

by VHD Silence

Return to top