چاه زندگی

روزي اسب کشاورزي داخل چاه افتاد . حيوان بيچاره ساعت ها به طور ترحم انگيزي ناله مي کرد .

بالاخره کشاورز فکري به ذهنش رسيد .او پيش خود فکر کرد که اسب خيلي پير شده و چاه هم در هر

صورت بايد پر شود . او همسايه ها را صدا زد . از آن ها در خواست کمک… کرد . آن ها با بيل در چاه

سنگ و گل ريختند .اسب ابتدا کمي ناله کرد , اما پس از مدتي ساکت شد و اين سکوت او به شدت

همه را متعجب کرد. آن ها باز هم روي او گل ريختند . کشاورز نگاهي به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه اي

ديد که او را به شدت متحير کرد . با هر تکه گل که روي سر اسب ريخته مي شد اسب تکاني به خود مي داد

گل را پايين مي ريخت و يک قدم بالا مي آمد همين طور که روي او گل مي ريختند ناگهان اسب به لبه چاه

رسيد و بيرون آمد .

زندگي در حال ريختن گل و لاي بر روي شماست . تنها راه رهايي اين است که آن ها را کنار بزنيد و يک

قدم بالا بياييد . هر يک از مشکلات ما به منزله سنگي است که که مي توانيم از آن به عنوان پله اي براي

بالا آمدن استفاده کنيم . با اين روش مي توانيم از درون عميق ترين چاه ها بيرون بياييم .

يکي بود يکي نبود…

…يکي بود يکي نبود

اوني که بود تو بودي ، اوني که نبود من بودم

…يکي داشت يکي نداشت

اوني كه داشت تو بودي. اون که کسي جز تو نداشت من بودم

…يکي خواست ، يکي نخواست

اوني که خواست تو بودي . اوني که بي تو بودن را نخواست من بودم

…يکي بُرد،يکي باخت

اوني که بُرد تو بودي. اوني که دل به تو باخت من بودم

…يکي گفت، يکي نگفت

…اوني که گفت تو بودي

اوني که دوستت دارم را به هيچ کس به جز تو نگفت من بودم

…يكي رفت ، يكي موند

اوني كه موند توبودي ، اون كه واسه هميشه از ياد تو رفت من بودم

…يكي شكست ، يكي شكوند

اون كه قلبش شكست من بودم ، اونم كه شكوند تو بودي

…يكي داشت ، يكي نداشت

تو بودي كه منو داشتي ولي لياقت منو نداشتي

تمام

عاشق خجالتي

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون
…توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت:”متشکرم”.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت :”متشکرم ” .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت :”قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد” .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه “خواهر و برادر” . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :”متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم ” .
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال … قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم.
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که “بله” رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت ” تو اومدی ؟ متشکرم”
میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود :
” تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما …. من خجالتی ام … نمی‌دونم … همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ….

ای کاش این کار رو کرده بودم ……………..

درباره من

سلام من وحيد هستم

متولد آبان ماه 1366 در شيراز هستم 

عاشق هيجان و دردسر هستم و از بي پولي متنفرم 

الان دانشجوي ليسانس كامپيوتر ، نرم افزار هستم و قصد دارم درسم رو فقط تا فوق ليسانس ادامه بدم 

گاه گاهي شعر ميگم و از شاعرها خيام و مريم حيدرزاده رو دوست دارم 

 گاهي شاگرد خصوصي ميگيرم و پولی ازش در مياد

فكر كردن رو خيلي دوست دارم و از اينكه وقتم بدون هدف تلف بشه بدم مياد

بلند پروازم و برای رسیدن به اهدافم تلاش میکنم 

سعي ميكنم با كساني رابطه داشته باشم كه شخصيتم رو ارتقا بدن و روم تاثير مثبت بزارن 

2-copy  

 

Return to top